به گزارش صراط، روزنامه هفت صبح نوشت:
دهه هفتاد خورشیدی برای تلویزیون ایران سالهای عجیبی بود. سالهای ظهور چهرههایی که قرار بود «ستاره» باشند؛ جوان، خوشتیپ و جسور. در میان آن نسل، «رامین پرچمی» یکی از شمایلهای اصلی بود. پسری که با «در پناه تو» به قلب خانهها نفوذ کرد اما سرنوشت برای او فیلمنامهای متفاوت نوشته بود.
فیلمنامهای که در آن به جای فرش قرمز، میلههای اوین و به جای تشویق، سکوت و ممنوعیت انتظارش را میکشید. حالا او روبهروی ما نشسته است. با گرد پیری که زودتر از موعد بر چهرهاش نشسته، اما با همان صداقت خاص رامین قصه. از روزهای اوج شهرت میگوید، از سانسورهایی که مسیر زندگیاش را تغییر داد، از سالهای حبس و البته از امیدهای کوچکی که هنوز در دلش زنده است. آنچه میخوانید روایتی است ترکیبی از گفتوگوی ما با بازیگری که معتقد است بزرگترین ضربه را نه از زندان، که از فراموشی و بیمهری تلویزیون خورده است.
شهرت روابط نزدیک را هم تغییر میدهد
قصه رامین پرچمی از آنجایی شروع میشود که یک دانشجو، ناگهان تبدیل به چهرهای میشود که نمیتواند به راحتی در خیابان راه برود. او درباره اولین مواجهه با شهرت میگوید: «همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، اما نه یکشبه. حدود چهار یا پنج قسمت از پخش سریال «در پناه تو» گذشته بود که احساس کردم نگاهها تغییر کرده است. من آن زمان در چهارراه ولیعصر زندگی میکردم و دانشگاهم هم همان حوالی بود. یک روز که داشتم مسیر خانه تا دانشگاه را میرفتم، دیدم که دیگر آن آدم ناشناس دیروز نیستم. آدمها برمیگشتند، پچپچ میکردند و با انگشت نشانم میدادند.»
پرچمی معتقد است جنس شهرت در آن سالها با امروز متفاوت بود. او با اشاره به فضای مجازی میگوید: «آن موقع بازیگران برای مردم غیرقابل دسترستر بودند، اما من همیشه در دسترس بودم. این شهرت حتی روی روابط فامیلیام هم تاثیر گذاشت. یادم هست در یک مهمانی خانوادگی ناگهان متوجه شدم رفتار دایی، عمو و پسرخالههایم با من عوض شده. انگار دیگر آن رامین سابق نبودم. شهرت میتواند حتی نزدیکترین روابط را هم دستخوش تغییر کند.»
سانسورهای وحشتناک «در پناه تو»
اما شهرت تنها روی سکه نبود. پرچمی با تلخی از سانسورهایی یاد میکند که سرنوشت او و پارسا پیروزفر را تغییر داد. او افشا میکند که قصه اصلی «در پناه تو» یک مربع عشقی بود، نه مثلثی که ما دیدیم: «همه ما چهار نفر دلباخته شخصیت اصلی زن بودیم. اما با سانسورهای وحشتناک، قصه سلاخی شد. پارسا پیروزفر نقشی بسیار جذاب و متفاوت داشت که اگر کامل پخش میشد، او همان سال سوپراستار میشد. هنوز هم معتقدم آن نقش یکی از بهترینهای تلویزیون بود.»
این هنرمند با حسرت از سکانسهایی میگوید که هرگز دیده نشدند: «تا قسمت دهم فیلمنامه، روابط خیلی پیچیدهتر بود. اما ناگهان تصمیم گرفتند همه چیز را جمع کنند. قرار بود پارسا در پایان دیوانه شود و کارش به تیمارستان بکشد. صحنهای که او را میبردند، شاهکار بود. پارسا آنقدر گریه کرد و در نقش فرو رفته بود که همه ما تحت تاثیر قرار گرفتیم. اما کل آن خط داستانی حذف شد.»
پرچمی معتقد است این سانسورها چهره رامین را در سریال منفور کرد: «آن ضربه نهایی که رامین به همسرش میزد، اگر با مقدمات حذفشده دیده میشد، شاید مردم رامین را درک میکردند. اما با حذف آن مقدمات، رامین تبدیل شد به آدمبده ماجرا و من تا سالها منفور شدم. آن زمان تلویزیون با ستارهسازی مشکل داشت. مدیران عوض شده بودند و گروه جدید با گروه قبلی که فیلمنامه را تصویب کرده بود، لج و لجبازی داشتند. حتی دانشگاه تهران هم با محتوای دانشگاهی سریال مشکل داشت. خلاصه که همه دست به دست هم دادند تا آن سریال مثله شود.»
روایت سالهای حبس
زندگی رامین پرچمی دو نقطه عطف تلخ دارد که هر دو به زندان ختم شد. یکی در جریان حوادث سال ۸۸ و دیگری به خاطر بدهی مالی در سال ۹۷. او درباره دستگیری اولش با صداقت عجیبی صحبت میکند: «من اصلاً آدم سیاسی نیستم. ایران کشوری است که سیاست با زندگی روزمره مردم گره خورده و همه ناخواسته سیاسی میشوند. روزی که دستگیر شدم، داشتم برای انجام کاری شخصی از آن مسیر رد میشدم. جوگیر شدم، همراه جمعیت شدم و اصلاً فکر نمیکردم دارم کار سیاسی میکنم یا الگوی کسی هستم. من فقط رامین بودم، یک شهروند.»
او از بازجویی هم میگوید: «بازجوها فکر میکردند من جاسوسم! ایمیلها و فیسبوکم را چک میکردند و میگفتند تو از طرف بیبیسی مأموریت داری. باورشان نمیشد که من فقط آنجا بودهام. یک سال در اوین بودم و خب، سخت گذشت. اما راستش را بخواهید، آن سه سال و نیمی که برای بدهی مالی در زندان بودم، خیلی سختتر بود. در ماجرای ۸۸ حداقل میدانستم کاری نکردهام و یک حس همبستگی وجود داشت، اما زندان مالی، فرساینده است.»
پرچمی گریزی هم به ماجرای حبس یک روزهاش و آزادیاش توسط مهران مدیری میزند: «چک من برگشت خورده بود. یک روز بازداشت شدم، به اوین رفتم، انگشتنگاری شدم و فردا ظهرش آزاد شدم. آقای مدیری بدون اینکه دوستی باهم داشته باشیم لطف کرده بودند و چک من را پاس کردند! همین الان هم از او بسیار ممنون هستم.»
«وحشی» راست میگفت
وقتی از او درباره فضای زندان میپرسیم و اینکه آیا فیلمها و سریالها تصویر درستی از آن ارائه دادهاند، مکث میکند و میگوید: «اکثر سریالها موفق نبودند. زندان واقعاً جای خشنی است. اما به نظرم سریال «وحشی» هومن سیدی توانسته بود تا حد زیادی آن فضای وحشی و ترسناک را درست دربیاورد. هومن سیدی انگار زیر پوست شهر و خشونت پنهان در آن را بهتر میشناسد.»
جالب اینجاست که پرچمی حتی در زندان هم دست از کار نکشید: «در زندان تئاتر کار میکردیم. بیشتر برای اینکه زمان بگذرد و از فکر و خیال راحت شویم. اینکه در هواخوری راه برویم و نمایشنامه بخوانیم، تنها راه فرار ما از دیوارهای بلند بود.» آیا این تجربهها تبدیل به فیلمنامه خواهد شد؟ او پاسخ میدهد: «بهش فکر کردم، اما نوشتن دربارهاش سخت است. شاید یک روزی بنویسم. فعلاً بیشتر دوست دارم بازی کنم تا بنویسم.»
سینماگر باید فیلم بسازد تا حرفش را بزند
بحث به سینمای اعتراضی میکشد. رامین پرچمی تجربه کار با مسعود کیمیایی در «ضیافت» و «اعتراض» را دارد. از او میپرسیم بین مدل اعتراضی ناصر تقوایی (سکوت و کار نکردن) و مسعود کیمیایی (کار کردن و حرف زدن در لایههای فیلم)، کدام را میپسندد؟
پرچمی پاسخ تاملبرانگیزی میدهد: «روحیه من به آقای تقوایی نزدیکتر است؛ انزوا و سکوت. اما اگر منطقی نگاه کنم، روش آقای کیمیایی درستتر و اجراییتر است. سکوت محض در نهایت به فراموشی منجر میشود. سینماگر باید فیلم بسازد تا حرفش را بزند. با خانهنشینی پیامی منتقل نمیشود. کیمیایی میجنگد تا فیلمش را بسازد، حتی اگر تیغ سانسور تن فیلمش را زخمی کند.»
او خاطرات شیرینی از پشت صحنه فیلمهای کیمیایی دارد: «کار با کیمیایی مثل رفتن به یک کلاس درس و تفریح همزمان است. او چیزی را به بازیگر دیکته نمیکند، بلکه هدایت میکند تا خودت نقش را پیدا کنی. در فیلم «اعتراض»، وقتی همسر ایشان را پشت صحنه دیدم، اول نشناختم. او آن موقع ایران بودند و دیدنشان برایم سورپرایز عجیبی بود. فضای پشت صحنه کارهای کیمیایی همیشه گرم و رفاقتی است.» در مورد احتمال ساخت «ضیافت ۲» میگوید: «سالها پیش صحبتش شد. حتی به دفتر آقای کیمیایی رفتیم و پیگیری کردیم، اما نشد. ایده جذابی است که آن گروه بعد از این همه سال دوباره دور هم جمع شوند. اگر بشود، قطعاً دیدنی خواهد بود.»
اگر به عقب برگردم شاید ازدواج نمیکردم
شاید کمتر کسی بداند که پرچمی مدتی سردبیر مجله «نقشآفرین» بود. او میگوید: «آن یکی از بهترین تجربههای زندگیم بود. پدر همسر سابقم در کار توزیع مطبوعات بود و این امکان را فراهم کرد که مجلهای تخصصی درباره بازیگری در بیاوریم. محمدرضا شریفینیا هم خیلی کمک کرد. جلدهای خوبی میزدیم و مجله موثری بود. اما کار مطبوعات، بهویژه سردبیری، کار فرسایشی و سختی است. بعد از مدتی خسته شدم و رهایش کردم.»
درباره زندگی شخصیاش و ازدواجی که داشته، با صراحت میگوید: «اگر به عقب برگردم، شاید ازدواج نمیکردم. کلاً با نهاد ازدواج مخالفم. معتقدم ازدواج، عشق و رابطه را میکشد و تبدیل به وظیفه میکند. هر چیزی که در قالب چارچوبهای خشک ازدواج برود، نابود میشود.»
مهاجرت نکردم چون وطنم را دوست دارم
رامین پرچمی امروز، با آن جوان پرشور دهه هفتاد فرق کرده است. آرامتر شده، تلخیهایی را چشیده که در نگاهش ته نشین شده، اما هنوز ناامید نیست. او برنامههایی برای آینده دارد؛ از نوشتن کتاب تا راه انداختن یک کافه متفاوت که پاتوقی برای هنر و ادبیات باشد. او میگوید: «مهاجرت نکردم چون وطنم را دوست دارم. شاید شعار به نظر برسد، اما من وابستگی خاصی در اینجا ندارم ولی دلم هم نمیآید بروم. شاید یک روز دلم برای همین اذان شنیدن تنگ شود. میخواهم بمانم و اگر بشود، دوباره کار کنم. چند فیلم کوتاه و سینمایی در ذهن دارم و آن کافه که امیدوارم به زودی راه بیفتد. زندگی ادامه دارد، حتی اگر فیلمنامهاش آنطور که ما میخواستیم پیش نرفته باشد.»
زندان اصلی، بیرون از دیوارهای اوین بود
بخش دردناک گفتوگوی ما جایی است که رامین پرچمی از دوران پس از آزادی میگوید. او معتقد است زندان اصلی، بیرون از دیوارهای اوین بود: «ضربه اصلی را بعد از آزادی خوردم. ممنوعالکار بودم و هیچکس پاسخگو نبود. پنج شش ماه پیگیری کردم، وکیل گرفتم، به حراست صداوسیما رفتم که آقا تکلیف من را روشن کنید. اگر نمیگذارید کار کنم بگویید بروم پی کارم. اما هیچکس جواب قطعی نمیداد. میگفتند برو خبرت میکنیم و خبری نمیشد.»
او خاطرهای تلخ از برنامه «خندوانه» تعریف میکند که نشاندهنده اوج این بیمهری است: «رامبد جوان دعوتم کرد. رفتیم، کلی گفتیم و خندیدیم، ادابازی اجرا کردیم و ضبط داشتیم، اما بعدش زنگ زدند و گفتند کل برنامه سانسور شده و پخش نمیشود. آنجا بود که واقعاً شکستم. آن سرخوردگی خیلی بدتر از زندان بود. بعد از آن دیگر برایم مهم نبود. فهمیدم قرار نیست چیزی درست شود.» پرچمی درباره بازگشت احتمالی گروه «در پناه تو» یا یک برنامه دورهمی میگوید: «خودم بهش فکر کردهام. حتی ایده دارم که یک کافه بزنم و آنجا پانتومیم و مسابقات فرهنگی راه بیندازم. دلم میخواهد دوباره آن جمع را ببینم، اما نمیدانم چقدر شدنی باشد. من منتظر پیشنهاد کمدی خوب هستم، اما انگار برچسب نقش جدی روی پیشانیام خورده است.»
سندرم سقوط؛ وقتی زود به قله میرسی
یکی از بحثهای مهم در روانشناسی بازیگری، مواجهه با افول پس از یک صعود ناگهانی است. پرچمی این موضوع را با پوست و گوشت لمس کرده است. او میگوید: «در هالیوود و سینمای جهان هم میبینیم بازیگری که کارش را از سطح خیلی بالا شروع میکند، اگر نتواند آن سطح را حفظ کند، دچار فروپاشی روانی میشود. این اتفاق دقیقاً برای من افتاد. بعد از آن شروع توفانی، پیشنهادها افت کرد. یا نقشهای منفی کلیشهای پیشنهاد میشد یا کارهای ضعیف. حتی فیلم «ضیافت» کیمیایی هم قبل از پخش نهایی سریال پیشنهاد شده بود و ربطی به شهرت سریال نداشت.»